تبليغاتX
هستی و نیستی من ...
هی ... هستی ...... دوستت دارم ... اندازه یه دریا
 در انتظارم
هر چه امروز می گذرد بیشتر دلتنگت می شوم

می دانی

وقتی چشم باز کردم

هر ثانیه

هر نفس در انتظار صدای تو صبر کرده ام

آیا چگونه می توانی با من اینگونه باشی؟

چگونه می توانم طاقت آورم این لحظه ها را؟

از من نپرسیدی که بعد از این چگونه دلم را راضی کنم که بی طنین تو زنده باشد

در انتظارم

|+| نوشته شده توسط یه پیشی و یه کوالا در چهارشنبه چهارم دی 1387  |
  بر هستی ام بپاش نوازش دستهایت را
تردید من از کوچیدن از عدمم به آغاز است

من در تداوم تمنای همراهیت می باشم

همراه منی شاید

اما موریانه شک من در سایه کمرنگ تو بی خانمانم می کند

خیال من همه خیال توست

و عطش نوشیدن از دستهایت

آیا  آیا  بافتن فرش ابهام بودنت به پایان خواهد رسید

دوری غمزده ام می کند

چاره ای بیندیش

با من در آمیز هستی ات را

دوستم بدار با تمام لبخندهایت

به عمق تاریک ترین دالان احساست

و به گستردگی پرواز نگاهت

بر هستی ام بپاش نوازش دستهایت را

|+| نوشته شده توسط یه پیشی و یه کوالا در چهارشنبه چهارم دی 1387  |
 
 
بالا