سردی دستانم را بگیر...
پاهای لرزانم بی تو دگر توان ماندن ندارند ...
بیا که یاد لحظه رفتنت هنوز هم کابوس هر شب است ...
چشمان من ...چشمان من ...
به انتظار عادت کنید که هنوز هم راه سختی در پیش است...
حسرت را با نگاه آمیختم ... تنهایی را با یاد تو به پایان بردم ...
شب ها را با حس نگاهت ... و سرما را ...
با حس بودن در آغوشت....
ستاره ها پر نور تر می شوند ...چشمان پر از اشکم کم سو تر...
می خوانم ...
آواز های شبانه هر شب را :
فرشته کوچکم ...
بعد رفتنت نه توان ماندن هست و نه جرئت رفتن ...
بعد رفتنت هیچ شبی زیبا نیست ...
هیچ خیابانی زیبا نیست ...
و هیج شعری ...
فرشته کوچکم ...
بیا ...
بیا ...
بیا که هنوز هم بی صبرانه زنجیر دستانم انتظار فردا را می کشند...
من و قلب و چشمم ...
باز هم منتظر ...
امشب باز هم ستاره ها می آیند ...
تنها تر می شوم و حتی ستاره ای نیست ...
که از او نشانی تو را بگیرم ...
بیا که سیاهی این آسمان فقط با تو و ستاره هایت روشن می شود ...
نگذار حتی یک شب هم دوباره تاریک بمانم ...
دوباره آغاز شو ... در تنهایی همه پایان هایم ...
|
+| نوشته شده توسط
یه پیشی و یه کوالا در چهارشنبه هفدهم مهر 1387
|